تبليغاتX
عاشقانه های کویر

 

 

از همه شما دوستان تشکر میکنم وشما رو بخدای بزرگ میسپارم

 

یاحق

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 8:39 توسط نازنین

ما چی میگیم اونا چی میگن

 

  بزرگی نقل فرمودند : چندی پیش در یکی از جلسات، یکی از اعضاء خاطره جالبی

 

 از سفرش به ژاپن نقل کرد .این خاطره جالب شاید یکی از دلایلی باشد که نشان میدهد

  

چرا ژاپن این چنین در حال پشت سر گذاشتن همه قدرت های صنعتی در دنیاست. وی

 

گفت : زمانی که من در ژاپن بودم ، یک روز دوشنبه رفتم سر کار ، دیدم توی خیابون

 

  تعداد زیادی پلیس جمع شدند ، وضع اونجا خیلی غیر عادی بود.با کمی پرس و جو از

 

اطرافیان ، متوجه شدم که یه نفر خودکشی کرده ، البته توی ژاپن اینقدر خودکشی زیاد

 

بود که دیگه جای تعجب نداشت . پرسیدم : چرا طرف خودکشی کرده ؟ فهمیدم  وی

 

مهندس پیمانکار یه ساختمان بوده وقرار بوده روز جمعه ساختمان مذکور رو طبق

 

قرار داد تحویل صاحبش بده ، اما روز جمعه کار تمام نشده بود و مهندس پیمانکار از

 

صاحب ساختمان ، دو روز مهلت میخواد که ساختمان را ساعت 8 صبح روز دوشنبه

 

تحویل دهد . روز دوشنبه که صاحب ساختمان مراجعه میکند تا خانه خودش را تحویل

 

بگیرد ، با جسد حلق آویز شده مهندس روبرو میشود . اما نکته جالب این ماجرا در

 

این بود که ، این ساختمان فقط کار نصب پریز برق و نظافت آن باقی مانده بود.از

 

دوستان ژاپنی پرسیدم : خب این که دیگه خودکشی نداشت ، اون کارشو که تموم

 

کرده بود ؟؟ دیگه چرا خودکشی کرد ؟ آنها با تعجب به من نگاه کردند و پرسیدند

 

خودکشی نداره ؟؟؟؟؟ این فرد دو بار زیر قولش زده بود و از همه مهمتر کارش را

 

با نقص انجام داده بود . دلیلی به این روشنی نمیتواند علت خودکشی باشد ؟؟

 

 

یادم میاد یه بار که رفته بودم برای مصاحبه استخدام، توی یه شرکت

 

خصوصی ، مدیر امور اداری اون شرکت از ما پرسید بنظر شما فرق

 

ما و ژاپن چی هست ؟؟ ما خندیدیم و گفتیم : ما از هر لحاظ با هم فرق

 

داریم . ایشون گفتند نه ، با هم یه فرق اساسی داریم اگه گفتید؟ همگی

 

گفتیم : شما بگید. ایشون هم گفتند : حتما همه شما میدونید که در جریان

 

جنگ جهانی دوم ،بمب های شیمیایی که توسط آمریکا بر سر مردم ناکازاکی

 

و هیروشیما ریخته شد ، باعث شد که نسل مردم ژاپن دچار نقص ژنتیکی و

 

عقب ماندگی ذهنی نوزادان شود و این موضوع تا امروز ادامه دارد اما

 

چرا ژاپن اینقدر پیشرفت کرده ؟؟ دولت ژاپن به منزله یه هرم هست که یه

 

فرد باهوش و مدبر در راس این هرم قرار داره و جمع عظیم مردم منگول

 

و عقب افتاده ژاپن را داره بسمت درست هدایت میکنه درست بر عکس

 

ایران که یه فرد منگول و عقب افتاده داره خیل عظیم جوانان باهوش و

 

با استعداد جامعه رو بسمت تباهی و نابودی میکشونه. حالا که

 

فکرشو میکنم ، میبیینم ::: الحق که راست گفتاااااااااااا

 

خدایا تا ایرانمون بیشتر از این به گند کشیده نشده خودت مددی کن

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 23:6 توسط نازنین |

  

استخدام به سبک بیل گیتس

 

این چیستان را بیل گیتس در سال 2002 طراحی کرد تا از بین 100 مهندس

 

  شرکت کننده در آزمون استخدام ، یکی رابرای شرکتش انتخاب کند .

 

 دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند ، هرکدام یک در دارند ولی هیچ کدام پنجره ندارند

 

در هایشان که بسته باشد ، درون اتاقها کاملا تاریک است . در یکی از اتاقها سه چراغ

 

برق به توانهای 100 ،110 و 120 وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود

 

 دارد. ما نمیدانیم کدام کلید ، کدام چراغ را روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی

 

مربوط هست به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر ، اما بطور قطع میدانیم که هر کدام

 

از کلیدها ، یکی از چراغها را روشن میکند همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ) شما

 

معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است . برای اینکار و در شروع ، شما باید

 

در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید . شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید

 

کلیدها را روشن و خاموش کنید . اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و

 

هیچ گونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه اینکه

 

شما حق ندارید بیش از یکبار ،وارد اتاق چراغها شوید و روشن شدن آنها را چک نمائید

 

و وقتی که وارد شدید و بیرون آمدید ، دیگر نمیتوانید مجددآ وارد آن اتاق شوید .

 

حال بفرمائید که هر کلید ، کدام چراغ را روشن میکند ؟؟

 

 

پاسخ : یکی از کلید ها را روشن کنید و یک دقیقه بعد آن را خاموش نمائید . حالا کلید دیگر

 

را روشن کنید و به اتاق چراغها بروید ، چراغی که روشن است ،مربوط است به کلیدی که

 

همان لحظه روشن کرده اید ، دو چراغ دیگر را لمس کنید ، آنکه گرم است مربوط است به

 

 کلید اول و البته دیگر چراغ مربوط به کلید سوم است .

 

لازم بذکر است که توی ایران ما بجز در موارد استثنا ، استخدام از این

 

هم راحت تره ،پاچه خواری کن تا کامروا شوی

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 14:54 توسط نازنین |

 

زمین هرگر نوبه نمیکند

  

در زمانهای قرون وسطی قدرت مطلق حکومت در دست کلیسا و کشیشهای

 

متعصب و بی دانش جامعه بود . و اعتقاد آنها بر این باور بود که زمین منشا

 

هستی و سر منشا کل حیات است و خورشید وکل منظومه شمسی به نشانه

 

پرستش و تکریم به دور زمین میچرخند . اما پژو هشهای گالیه ، این فرضیه

 

را که بر اساس آن زمین در مرکزیت عالم قرارداشت و خورشید و ستارگان به

 

دور آن میچرخند را رد میکرد .او اعتقاد داشت که نه تنها زمین ثابت نیست بلکه

 

در واقع این زمین و سایر ستارگان منظومه شمسی هستند که به دور خورشید

 

میچرخند . این ادعای گالیله اعتراض کلیسا و مذهبیون جامعه را برانگیخت

 

زیرا که با این ادعا ، ماهیت کلیسا و کل افکار آنها بعنوان متولیان جامعه بشدت

 

زیر سوال میرفت به همین دلیل گالیله را مورد اتهام قرار داده و او را فردی مرتد

 

و از دین برگشته معرفی کردند و او را وادار به اظهار پشیمانی و ندامت در مقابل

 

مردم نمودند . گالیله هم که میدانست اگر از ادعای خود ابراز پشیمانی نکند

 

راهی جز مرگ در برابرش نخواهد بود و چه بسا هیچ فرد دیگری بعد از او

 

نتواند این کشف بزرگ را به گوش مردم برساند تصمیم گرفت که در دادگاه تفتیش

 

عقاید در برابر مردم اظهار پشیمانی و از کلیسا طلب بخشش نماید . او در آن

 

روز با صدای بلند فریاد زد :

 

ای مردم ، من گالیله در هفتادمین سال زندگی ام در مقابل شما به زانو در آمده ام

 

و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم توبه میکنم از اینکه گفتم زمین به

 

دور خورشید میچرخد ، اما زمین هیچگاه توبه نخواهد کرد.

 

گالیله دانشمند توانا و سختکوشی بود که با شهامت عقاید خود را ابراز نمود

 

اما در برابر آنها لجاجت نورزید.او اثبات حقیقت را بدست روزگار و حقانیت و

 

قدرت آن سپرد.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 16:51 توسط نازنین |

  

مهندس متبحر

 

مهندسی بود که در تعمیر دستگاههای مکانیکی استعداد و تبحر داشت

 

او پس از 30 سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش بازنشسته شد

 

دو سال بعد از طرف شرکت در باره رفع اشکال به ظاهر لا ینحل یکی

 

از دستگاههای چندین میلیون دلاری با او تماس گرفتند .آنها هر کاری که

 

از دستشان بر می آمد ،انجام داده بودند و هیچ کس نتوانسته بود اشکال را

 

رفع کند بنابراین، نوامیدانه به او متوسل شده بودند که در زمان خدمت خود

 

در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بود. مهندس این امر را به رغبت

 

پذیرفت . او یک روز تمام به وارسی کلیه دستگاههای مربوطه میپردازد و

 

در پایان کار ، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص

 

میکشد و با سربلندی میگوید : اشکال در اینجاست .

 

آن قطعه تعمیر میشود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد .مهندس دستمزد

 

خود را 50000 دلار اعلام میکند .امور مالی  از وی تقاضای ارائه گزارش و

 

صورتحساب مواد مصرفی جهت برآورد هزینه می کند و او براحتی این گزارش

 

را به حسابداری کارخانه ارائه میدهد .

 

با بت یک قطعه گچ : 1 دلار

 

و بابت دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم : 49999 دلار

 

 

این موضوع من رو یاد یه خاطره تلخ از سالها خدمت ضایعانه در

 

یکی از شرکتهای به ظاهر معروف و بنام شهرمون انداخت که البته

 

چون بنده حقیر نمیخوام حمل بر خود زدایی ایرانیان غیور و صنعتگر

 

باشه .از گفتن این خاطره صرفنظر میکنم. البته این رو هم منکر نمیشم که

 

در چند سال گذشته ایران واقعا از لحاظ علم و صنعت پیشرفت قابل

 

توجه ایی در دنیا داشته . ما ایرانی ها فقط یه خرده راحت طلب و اصولا

 

هلو خور هستیم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 10:40 توسط نازنین |

 

 

 ۱۵نخ سیگار در روز

 

محققان یکی از دانشگاههای آمریکا در تحقیقات خود نشان دادندکه نداشتن

 

دوست، برای سلامت بسیار خطرناک تر از چاقی مفرط و حتی پر خطر تر از

 

کشیدن 15 نخ سیگار در روز است . یک ضرب المثل چینی میگوید : کسی

 

که یک دوست پیدا میکند یک جواهر پیدا کرده است .اکنون گروهی از دانشمندان

 

دانشگاه بریگام یانگ در بررسیهای علمی خود این گفتار قدیمی را تائید کرده اند

 

و نشان دادند که روابط احتمالی با دوستان ،خانواده ،همسایگان و همکاران احتمال

 

افزایش طول عمر انسان را تا 50 درصد بالا میبرد. این نتایج در کنار سایر فاکتورها

 

از قبیل تغذیه مناسب ، فعالیتهای فیزیکی ،و نکشیدن سیگار بدست می آید . در حالی

 

که افرادی که روابط اجتماعی کمی دارند احتمال کمتری برای داشتن طول عمر زیاد

 

دارند . این محققان اثرات یک زندگی خالی از دوستی را با سایر فاکتورهای خطر برای

 

سلامت بدن را مورد مقایسه قرار دادند و دریافتند که خطر نداشتن روابط و یا داشتن

 

روابط دوستانه کم معادل کشیدن 15 نخ سیگار در روز و حتی بسیار خطرناک تر از

 

نداشتن فعالیتهای ورزشی است و هم چنین نداشتن دوست دو برابر خطرناکتر از چاقی

 

مفرط است . این محققان اظهار داشتند : زمانی که ما خود را به یک گروه پیوند می زنیم

 

و احساس مسئولیت پذیری در قبال افراد دیگر میکنیم ،(( حس مراقبت از خود و خود را

 

در معرض کمترین خطر قرار دادن )) در انسان تقویت خواهد شد

 

 

ایمیلی از یک دوست

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 12:11 توسط نازنین |

اول خودت ....

 

مطلب زیر روی سنگ قبر یک متوفی در یکی از گورستانهای انگلستان

 

حک شده است : زمانی که جوان و فارغ البال بودم و تخیلاتم حد و حصری

 

نداشت ، رویای دگرگون کردن گیتی را در سر می پروراندم. بزرگتر و عاقلتر

 

که شدم ،کاشف بعمل آوردم ،که گیتی دگرگون نخواهد شد وبه همین خاطر تا

 

حدی کوتاه آمدم و تصمیم گرفتم که فقط کشورم را دگرگون کنم ،اما آن هم

 

استوار و تغییر ناپذیر مینمود. به سن میانسالی که رسیدم ،پس از پشت سر

 

گذاشتن آخرین تلاش نافرجامم ،راضی به دگرگونی و ایجاد تحول در نزدیک

 

ترین افراد به خودم یعنی خانواده ام شدم ،اما افسوس که در مورد هیچ یک

 

به نتیجه رضایت بخشی نرسیدم و حالا که در بستر مرگ افتاده ام ،بناگاه

 

تشخیص میدهم که اگر قبل از هرکس ،خودم را تغییر داده بودم ، شاید

 

می توانستم به مشابه الگویی، باعث تحول خانواده ام بشوم و در سایه

 

تشویق ،دلگرمی و اندیشه خوب آنان وسیله ای باشم برای پیشرفت کشورم

 

وشاید هم ،کسی چه میداند، وسیله ای برای دگرگونی جزئی از گیتی شوم

 

لا ادری

 

واقعا اگه هر کدوم از ما اینجوری فکر میکردیم و بجای رویای تغییر دادن

 

دیگرون، اول به فکر اصلاح رفتار خودمون و جبران اشتباهاتمون

 

بودیم چه دنیای متفاوتی با دنیای امروزی داشتیم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 18:28 توسط نازنین |

دو حکایت

 

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.

 

زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .بعد از مدتی که خوب

 

تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه

 

معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم . زن که

 

بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی

 

نکردید ؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من

 

مجال این کار را ندادید .

 

 

روزی خبرنگاری به برنارد شاو مراجعه کرد و گفت : حرفهای شما حکیمانه

 

وصحیح هست اما برای من یک مطلب در رفتار شما وجود دارد که قابل دفاع

  

نیست . برنارد شا و پرسید چه مطلبی ؟ خبرنگار گفت : این که شما به دنبال پول

  

هستید .شاو پرسید : و شما بدنبال چه هستید ؟ خبرنگار فریاد زد : شرافت ، انسانیت

 

برنارد شاو پاسخ داد : خوب قضیه حل شد . هر کدام از ما بدنبال چیزی هستیم که نداریم .

 

 

فکر کنم هر دو حکایت اونقدر قوی بودند که دیگه

 

نیازی به تفسیر و توجیه نداره.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 11:42 توسط نازنین |

آهنگر

 

آهنگری میگوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شوری که داشته ، تصمیم میگیرد

 

روحش را وقف خدا کند .سال ها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد اما با تمام

  

پرهیزگاری ، در زندگی اش اوضاع درست به نظر نمی آمد. حتی مشکلاتش مدام

  

بیشتر میشد. یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش

 

مطلع شد ، گفت : واقعا که عجبا ، درست بعد از این که تصمیم گرفته ای مرد خدا

 

ترسی بشوی ، زندگی ات بدتر شده ، نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم اما با وجود

 

تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده ای ، زندگی ات بهتر نشده

 

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد. سرانجام در سکوت پاسخی را که میخواست

 

یافت . این پاسخ آهنگر بود : در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن

 

شمشیر بسازم . می دانی چطور این کار را میکنم ؟ اول تکه های فولاد را به اندازه

  

جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود .بعد با بی رحمی ، سنگین ترین پتک را بر می دارم

 

و پشت سر هم به آن ضربه میزنم ،تا این که فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم .بعد

 

آن را در طشت آب سرد فرو میکنم و فولاد بخاطر این تغییر ناگهانی دما ، ناله میکند

 

ورنج میبرد . باید اینکار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم . یکبار

  

کافی نیست . گاهی فولادی که بدستم میرسد ،تاب این همه عملیات را ندارد . حرارت

 

 ضربات پتک ، و آب سرد ، تمامش را ترک می اندازد . میدانم که این فولاد ، هرگز

 

تیغه ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد . آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله های

 

کارگاه می اندازم .آنگاه مکثی کرد و ادامه داد : و من با خود می اندیشم، تنها دعایی

  

که به درگاه خداوند میتوانم در مورد خود داشته باشم این است که :

 

خدای من ،از آنچه برای من خواسته ای صرف نظر نکن تا شکلی را که تو می خواهی

 

به خود بگیرم .به هر روشی که می پسندی ادامه بده . هر مدت که لازم است ، ادامه

 

بده .اما هر گز ، هرگز مرا به کوه زباله های فولادی بی فایده پرتاب مکن

 

 

ایمیلی از یه دوست و استاد بسیار بزرگوار

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 11:46 توسط نازنین |

 

 

فقط یه ذره تامل کنید

 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر میدانند و گاهی اوقات پدران هم

 

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

 

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز و پدر را از داشتن

 

یک شب و یک خواب خوش محروم میکند .

 

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد و جاذبه ، قدرت یک زن است

 

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ،بلکه

 

چیزی است که خود آن را میسازد .

 

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ،در آن نیست که کاری را که

 

دوست داریم انجام دهیم ،بلکه در این است که کاری را که انجام میدهیم دوست

 

داشته باشیم .

 

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 در صد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق

 

می افتد و 90 در صد ، آن است که چگونه نسبت به آن10 درصد واکنش نشان می دهیم .

 

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن

 

وی است .

 

در 55 سالگی فهمیدم که تصمیمات کوچک را باید با مغز و تصمیمات بزرگی را با قلب گرفت

 

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز

 

 نمی توان عشق  ورزید .

 

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه

 

لازم است ،آنچه را که دوست دارد نیز بخورد .

 

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ، بلکه

 

خوب بازی کردن با کارتهای بد است .

 

در 75 سالگی یاد گرفتم که انسان تا وقتی فکر میکند نارس است ،به رشدو کمال خود

 

ادامه میدهد اما به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ،دچار آفت میشود .

 

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیاست

 

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست .

 

گابریل گارسیا مارکز

 

 

 بنده حقیر هم در 7 سالگی یاد گرفتم که به هیچ ابوالبشری اعتماد نکنم

 

ولی نمیدونم چرا الان هم که  پاهام لب گوره نتونستم از این دانسته خودم

 

استفاده کنم .

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 15:45 توسط نازنین |